تو یوسف می‌شوی

تو یوسف می‌شوی
هم‌زمان با انتشار پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب اسلامی در پی درگذشت عالم مجاهد و سخنور، مرحوم حجت‌الاسلام والمسلمین حاج شیخ جواد حافظی(ره)، بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR خاطره‌ای خواندنی از همراهی‌های انقلابی و هم‌سلولی ایشان با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در زندان‌های رژیم طاغوت را بازنشر کرده است.

به گزارش خبرگزاری حوزه علمیه خراسان، آیت‌الله خامنه‌ای در پیام تسلیت به مناسبت درگذشت «عالم سخنورِ مبارز مرحوم حجت‌الاسلام آقای حاج شیخ جواد حافظی رحمة‌الله علیه» تصریح کردند: «منبرهای روشنگر ایشان در دوران طاغوت و تحمل زندان و محرومیت در شمار مجاهدت‌های پیوسته‌ی این روحانی فداکار در سالیان پی‌درپی است.» ۱۴۰۴/۱۱/۲۵

بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به همین مناسبت خاطره‌ای به بیان حجت‌الاسلام حافظی از دوران مبارزات نهضت اسلامی و همراهی وی با آیت‌الله خامنه‌ای را منتشر می‌کند.

مرحوم حجت‌الاسلام والمسلمین جواد حافظی در مصاحبه تاریخ شفاهی تاریخ سوم خرداد ۱۳۷۵ در مرکز اسناد مشهد ماجرای آشنایی خود با رهبر معظم انقلاب اسلامی را چنین شرح داده است: آشنایی من با رهبر معظم انقلاب از قبل هم وجود داشت و ایشان را می‌شناختم؛ بسیار ارادتمندشان بودم؛ جذابیت و گیرایی ایشان روی من خیلی اثر گذاشته بود. اما آشنایی عمیق از سال ۴۹، به‌دنبال یک منبری که در مجلس ختم یکی از آقایان رفتم، ساواک مرا دستگیر کرد و روانه زندان مشهد شدم. در آن زمان آقا در زندان تشریف داشتند و از اینجا بود که عمیقاً با ایشان در ارتباط قرار گرفتم.

آن شبی که مرا به زندان بردند، تقریباً یک ربع تا نیم‌ساعت بعد از اذان بود که وارد زندان شدم. وقتی وارد آن محیط نامأنوس شدم، برای من تلالؤیی وجود داشت که مایه امیدواری بود؛ چون می‌دانستم آقا در اینجا تشریف دارند. چند ماهی بود که ایشان را ندیده بودم و خوشحال بودم که به اینجا آمدم و به‌زودی ایشان را خواهم دید. بالاخره وارد زندان شدیم.

از غفلت زندانبان استفاده کردم و سریع خودم را بین سلول‌ها انداختم. از این سلول و آن سلول نگاه کردم تا ببینم آقا در کدام سلول هستند. تا رسیدم جلوی سلولی، دیدم سجاده‌ای پهن است و آقا در حال سجده هستند. سجده‌شان، احتمالاً سجده شکر یا سجده بعد از نماز بود. حال و هوای ایشان در آن لحظه تبعیت از حضرت موسی‌بن‌جعفر علیه‌السلام را برایم تداعی کرد که سجده‌های طولانی و با حال و هوای خاصی داشتند. بالاخره سلامی کردم و خودم را معرفی کردم: «من حافظی هستم.» ایشان جواب دادند و خیلی خوشحال شدند. بعد برایم چای فرستادند و مقداری هم غذا، چون هنوز روزه بودم و افطار نکرده بودم.

فردای آن روز، آقا را ملاقات کردیم و به‌اندازه‌ای که می‌شد مأموران زندان را حساس نکنیم، با ایشان صحبت کردیم. پرسیدند: «جریان آمدنت به زندان چیست؟» گفتم: «منبری رفتم و به‌دنبال آن منبر دستگیر شدم.» از آن به بعد، ارتباط‌مان با آقا بسیار عمیق شد و از وجود ایشان، از بیان‌شان و از راهنمایی‌های‌شان در زندان بهره می‌بردیم.

یکی از مسائلی که در زندان پیش آمد، مسئله مهمی بود و من آن را از تقدیرات الهی می‌دانم. دست قدرت خداوند تقدیری را در این مسئله نهفته بود که به‌وسیله خوابی برای ایشان آشکار شد. در یکی از روزها، ایشان را برای بازپرسی برده بودند و پرونده سنگینی برایشان بسته بودند. نظرشان این بود که ایشان را سال‌ها در زندان نگه دارند. آن روز ایشان دیر از بازپرسی برگشتند و من بسیار نگران شدم. گفتم چطور شد آقا دیر آمدند؟ تا اینکه بعد از ساعت دو یا سه، آقا از بازپرسی برگشتند. دیدم قیافه ایشان مقداری خسته است. از هشت صبح رفته بودند تا دو یا سه بعدازظهر، واقعاً خسته‌کننده بود. ایشان تشریف آوردند و ظاهراً اول نماز خواندند. بعد یادم هست که غذایی آبگوشتی بود برایشان نگه داشته بودم. در کنار آفتاب نشستیم تا غذا بخوریم. آقا به من فرمودند: «فلانی، پرونده‌ای که برای من بسته شده، پرونده سنگینی است و از این پرونده احساس می‌کنم که می‌خواهند مرا مدت زیادی اینجا نگه دارند.» همینطور غذا می‌خوردیم که در بین غذا، آقا خوابی را که دیده بودند برای من تعریف کردند. من از آن وقت که سال ۴۹ بود، آن خواب تقریباً به عینه در خاطرم مانده و فراموش نکرده‌ام و برای بعضی‌ها تعریف کردم.

آن خواب این بود که ایشان فرمودند: «شبی خواب دیدم جنازه‌ای را مردم حرکت دادند و به دوش گرفتند و می‌برند. جمعیت زیادی پشت جنازه شیون و فریاد می‌کنند. گفتم برویم ببینیم این جنازه کیست که اینقدر مردم جمع شده‌اند و با شیون و فریاد دنبالش می‌روند. هر چه جنازه به سمت بیرون شهر می‌رفت، مردم کمتر می‌شدند تا اینکه چند نفری ماندند. جنازه را بالای بلندی قرار دادند. رفتم جلو تا ببینم این جنازه کیست. دیدم حضرت امام رضوان‌الله‌علیه هستند. یک‌مرتبه دیدم امام از میان تابوت برخاستند، نشستند و رویشان را به طرف من کردند و با انگشت به سمت پیشانی من اشاره کردند و فرمودند: تو یوسف می‌شوی. بعد از خواب بیدار شدم.» ایشان فرمودند: «نفهمیدم تعبیر این خواب که امام به من فرمود «تو یوسف می‌شوی» چیست. حالا می‌بینم که ما را می‌گیرند، زندان می‌کنند و این‌طور پرونده برای ما می‌بندند و ظاهراً می‌خواهند چند سالی ما را نگه دارند.»

به آقا عرض کردم: «بله، حضرت یوسف صدیق علیه‌السلام هم به زندان رفت، اما بعد از زندان به مقام نبوت و عزیز مصر رسید. اینطور پیداست که بعد از زندان، این مسائل برای شما پیش می‌آید.» تا زمان ریاست جمهوری ایشان شد، ما فکر می‌کردیم آن خواب تعبیر شده است؛ خود من این‌طور فکر می‌کردم. ولی بعد دیدم نه، هنوز خواب تعبیر نشده بود. تعبیر تام و تمام این خواب بعد از رحلت امام بود، زمانی که ایشان به مقام رهبری و پیشوایی امت اسلام نائل شدند. خود خواب هم این نکات را می‌رساند که امام بعد از آنکه از دنیا رفتند، در تابوت بلند شدند و نشستند و فرمودند «تو یوسف می‌شوی». این اشاره داشت که آن مقام بلند بعد از رحلت امام پیش می‌آید، نه در حیات ایشان؛ آنچه در حیات امام پیش آمد، چیز جزئی‌ای بود. این خوابی بود که ایشان در زندان برای من نقل کردند و از خاطرات بسیار شیرین من در زندان، همین خواب آقا بود.

در هر صورت، از سال ۴۹ به‌بعد، همیشه هر کاری که می‌خواستیم انجام دهیم، هر برنامه‌ای، هر حرکتی، هر سخنرانی، طرف مشورت ما آقا بودند. ایشان ما را ارشاد می‌کردند و با بیانات خودشان، مسائل انقلاب را بهتر و بیشتر برای ما بازگو می‌کردند.


كد خبر: 64492  |  تاریخ درج خبر: 1404/11/27  |  کد خبرنگار: 185854  |  نام خبرنگار: فهيمه قربانيان
ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید.
 
نام:
اطلاعات تماس: (تلفن همراه یا ایمیل)
متن:
کد امنیتی:     
footer slimi
بالا